تبليغاتX
یاداشت های یک دختر بی فــکر !!
من خول وضع (!)
۱- ببین کانیا خانم من بعد از ۶ ماه باز برگشتم تو وبلاگ و  همه چی رو از اول شروع کردم در همون موقع هم تو قبلش ایدی مدیریت رو به kaniya_hellgirl@yahoo.com تغییر داده بودی من هم نتونستم کاری بکنم جز این که با یوزر قبلی خودم زندونی وارد شدم حالا خودتون برید یه نگاه بنداز تو ایمیلت و رمز مدیریت رو بردار چون خودم من هم یادم نیستو نیم دونم چیه . 

۲- دیگه این وبلاگ ربطی به من نداره   و نخواهد داشت همون جوری که ربطی نداشته.

۳-قبل از توهین کردن بفهم داری چی می گی خانم محترم. اینم ایمیل منه hamqafas@yahoo.com    

+ نوشته شده در  ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 

داستان کوتاه

سالها مراجعه به دکترهای متخصص برای جدا کردن ما از یک دیگر بی فایده بود و من هر روز لعنت
می فرستادم به روزی که تو را در آغوش کشیدم و آرزو کردم: ای کاش تا آخر عمر در آغوش هم  بمانیم!

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 

+ نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری روی میز خالی من،

 صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری



مرگ ناگهانی سهیل قلمبر دوست عزیزم به همه دوستان و نزدیکانش تسلیت می گم
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 



يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خوب بقیه اش رو در ادامهمطلب بخونین و نظر یادتون نره .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرشید  |